دوستت دارم ها
! دوستم داشته باش ، عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها آه چه کوتاهند
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشكن دل بي نواي ما را اي عشق اين ساز ، شكسته اش خوش آهنگ تر است این وصله ها به من نمی چسبد . خودت تو هم خوب می دانی که این ها همه اش بهانه است. در خلوت خودت با وجدانت حرف می زنی اینچنین که با من حرف می زنی ؟ ای کاش اینجور بود ، ای کاش ... ! برعکس دیدمت ! می دانم برای همیشه دست نیافتنی شدی و اینجا آخرین مأمنی است که می توانم به آن پناه ببرم . دیگر نمی خواهم اول هر داستانی بگویم (( این داستان کاملاً تصادفی نوشته شده و نام ها در آن بی معنی اند )) تصمیم خودم را گرفته ام . اینبار یک دست و بی غل و غش می نشینم و می گویم . اما خوب می دانم که برای همیشه دست نیافتنی شدی . هنوز هم دلم برای دیدنت تنگ می شود ، می دانم این اخیر هم این نعمت را کامل از من گرفتی تنها دلخوشی ای که باقیمانده بود ، اما خیالی نیست باید این را هم تجربه می کردم . یک شب پاییزی که باز بغض گلو را می فشارد . وقتی از گریستن لبریز می شوی و مرد بودن ات دستگیری ات نمی کند . نمی دانم این شعرم را خواهی خواند یا نه ؟ اما پرنده که باشی آسمان که نباشد حال مرا می فهمی ، اگر مرد باشی . یاسر هدایتی - تهران (برگرفته از دفتر خاطرات غبار گرفته ی دوستی که تنها ماند) لالا لالا دیگه بسه گل لاله تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو، سرش پایین بود
. فقط صدای قدمهایش می آمد . دستش را در
جیب برد ، دستمالی بیرون آورد چشم و صورتش را
پاک کرد ، بعد نوک بینی . نفسش را محکم بیرون داد . صدای ماشین از
دور آمد . نور چراغهایش خیابان را روشن کرد سریع رد شد .
چیزی از آن بیرون افتاد یک کاسه یکبار
مصرف ، روی لبه چرخید ، چرق چرق صدا داد ، رفت تا که خورد به لبه
جدول ، آرام دور خود
چرخید بعد سریع به پشت افتاد . دوباره فقط
صدای قدمهایش می آمد . به کاسه كه رسید با نوک
پا آن را برگرداند می دانست کاسه خالی است. روی پل رسید ،
بالای اتوبان ، در ردیف چراغهایی که در دور دست به هم می پیچیدند . روی لبه پل
رفت آنطرفِ نرده ها ایستاد و دستانش را پشت نرده ها حلقه كرد ، سر و شانه اش
خم شد بود . به پائین نگاه کرد . از هر بلندی
گاهی یک ماشین می گذشت . یک سمت با نور سفید یک سمت با نور قرمز . دستانش
را بالا آورد مستقیم موازات شانه ها ، چشمانش را بست . باد موهایش راتکان می
داد ، پاهایش زیر لبه پل می لرزید . پنجه هایش را باز کرد ، دستمالي كه توي دستش مچاله شده بود از دستش افتاد
، با باد چرخید و پیچید تا که آخر افتاد وسط اتوبان ، کنار درختچه های
نورسته . پي نوشت : اين داستانك
نوشته ي يكي از دوستان به نام فريد . م مي باشد ، كه حق انتشار آن توسط وي
به ما داده شده است . خواهشمند است در صورت نقل قول حتماً نام منبع را نيز
ذكر نماييد . با تشكر

بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو
میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی
کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای
عاشق های خوب ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست
سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب
آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت
کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو
این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا
وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد
باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو
رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من
نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما
تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که
شب جز تیرگی چیزی نمی آره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که
خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من،بیا تا من،نگو
دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه
های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره گل
گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو
رو کم دارن این مردم!
لالا لالا دیگه بسه گل لاله

تو ، نمی دونی ، که هواتو ،
نفساتو جا گذاشتی
عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردن خیس تو
باز ، پهلوی شومینه مونده
عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده
شال گردنه
خیس تو باز ، پهلوی شومینه مونده
تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو
گریه
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کارمو گریه
تو ، نمی دونی ، که صداتو
، گریه هاتو جا گذاشتی
تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی
اما
هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی
انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه
روزم
تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد
کارمو گریه

بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سيا،
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
| All rights reserved to Mahyar Pasarzangene |


